دلشدگان کتاب دلشدگان حاوی داستان‎ها و مروری بر خاطرات اولیای الهی و دوستداران معصومین(ع) می‎باشد. نویسنده با این هدف که شرح حال بزرگان و اولیای الهی و دقت و تدبر در آن‎ها مایه عبرت و هدایت دیگر انسان‎ها می‎باشد، به نگارش آن‎ها اقدام نموده است. تمامی داستان‎ها یا بدون واسطه و یا باواسطه برای نویسنده نقل شده است و بنا به گفته وی تمامی آن‎ها کاملا مستند می‎باشد البته منابع این داستان‎ها در کتاب ذکر نگردیده است. مطالب مورد نظر در سه بخش با عناوین: عنایات و توجهات اهل‎بیت عصمت و طهارت، حکایات و توصیه‎های اولیای خدا و معارف سلوکی و معارف و داستان‎های آموزنده، سامان یافته است. این کتاب توسط محمد لک علی آبادی نگارش و انتشارات هنارس آن را منتشر کرده است

فروشنده کتابفر
  • رده سنی بزرگسال
  • شابک 978-964-8736-67-0
  • تعداد جلد 1
  • موضوع اخلاقی تربیتی
  • ناشر هنارس
  • نویسنده محمد لک علی آبادی
  • تعداد صفحه 526
  • قطع رقعی
  • نوع صحافی شومیز

محصولات مشابه

در حال بارگذاری ...

نقد و بررسی اجمالی

عمل به وظايف و حفظ معارف شيعي در روايات مختلف، خصوصيات بسياري براي شيعيان ذکر شده است؛ از جمله در روايتي آمده است که: «شيعيان ما کساني هستند که در حد توان و با توجه به موقعيت شان از جان و مال شان در راه ولايت ما مي گذرند»(14)آيت الله علوي بروجردي در رابطه با اين روايت مي فرمود: بعضي از بزرگان و علماي ما در راه ولايت از همه چيزشان گذشته اند. يکي از اين عالمان، شخصي به نام ميرحامد حسين (ره) است. او ساکن هند بود و در آن جا کتابخانه بزرگي با کتاب هاي بسيار در رابطه با اهل بيت (ع) تأسيس کرد. ميرحامد براي بدست آوردن هر يک از اين کتاب ها بسيار تلاش کرد؛ او با خبرشد که يکي از کتاب هاي بسيار مهم و مستند شيعه، در اختيار يکي از علماي ضد شيعه عربستان است. ميرحامد تصميم گرفت به هر راه ممکن آن کتاب مهم را به دست آورد؛ از اين رو به عربستان رفت و پس از پيدا کردن آن عالم عرب، سعي کرد اعتماد او را جلب کند؛ به همين سبب، در کلاس هاي درسش شرکت کرد و به تدريج به او نزديک شد. مدتي که گذشت، از آن عالم خواست که چون جايي را ندارد، اجازه دهد شب ها هم در همان مکاني که آن کتاب در آن جا نگهداري مي شد بيتوته کند. عالم عرب که به ميرحامد اعتماد پيدا کرده بود، درخواست او را پذيرفت و ميرحامد اجازه يافت شب ها در آن محل باشد. او شب ها تا صبح از کتاب نسخه برداري مي کرد تا سرانجام کتاب دست نويسش تمام شد. اولين صبحي که کارش تمام شده بود، به سرعت آماده سفر شد و خود را به کشي رساند تا از راه آب، به هند برگردد. در اين ميان، عالم عرب به قصد ميرحامد پي مي برد و سربازاني را مأمور يافتن او مي کند، اما ميرحامد به لطف خدا و ائمه (ع) از دست سربازان نجات پيدا مي کند و سوار کشتي مي شود.کشتي روي دريا در حرکت بود که ناگهان طوفان شديدي بوجود مي آيد؛ افراد تنها به فکر حفظ جان خود بودند و در تکان هاي کشتي، وسايل شان به آب مي افتاد، اما ميرحامد بغچه اي را که نسخه دست نويس در آن بود، محکم به خود چسبانده بود و تنها به فکر حفظ آن بود. ناگهان تلاطم شديدي کشتي را تکان داد و بغچه از دستان ميرحامد که پيرمردي رنجور شده بود جدا شده، درآب افتاد.ميرحامد با نگاهي اندوهناک بي درنگ خود را براي نجات کتاب به آب انداخت. او به احاديث مستند کتاب مي انديشيد و به فوايدي که از آن نصيب شيعيان مي شد. پس از آرام شدن جزر و مد مدتي بود، مسافران کشتي صداي ضعيفي را مي شنيدند که درخواست کمک مي کرد. همه به سمت صدا برگشتند و پيرمردي را ديدند که بغچه اي را محکم به آغوش گرفته است. آنها ميرحامد را از آب بيرون کشيدند، ولي رمقي براي پيرمرد نمانده بود.آري بزرگان ما اين چنين ميراث گران بهاي شيعه را حفظ کرده اند و به ما رسانده اند، بدون ترديد با تأمل در اين حکايت، به وظيفه بزرگ خود در مورد استفاده و حفظ کردن اين ميراث ارزشمند و انتقال آن به آيندگان، بهتر پي مي بريم.
نگاهي کوتاه برعظمت علمي علامه ميرحامد حسين(15) علامه شيخ آقا بزرگ تهراني، درباره ميرحامد حسين هندي، چنين مي نويسد: (16)سيد ميرحامد حسين موسوي نيشابوري هندي، از بزرگترين متکلمان و عظيم ترين عالمان متبحر شيعه در لکهنو به سال 1246 ه.ق. زاده شد. در همان جا نزد پدر خويش، جناب سيد محمد قلي موسوي که از عالمان بزرگ بود، درس خواند و تربيتي نيکو يافت و مبادي علوم و علم کلام و عقايد را از پدر فرا گرفت.ميرحامد حسين، عالمي پر تتبع بود و پراطلاع، و محيط بر آثار و اخبار و ميراث علمي اسلامي. او در اين تتبع و احاطه به مرتبه اي رسيد که هيچ کس از معاصران او و متأخران، بلکه بسياري از عالمان قرون پيشين نيز به پايه او نرسيدند. همه عمر خويش را به بحث و پژوهش در اسرار اعتقادات ديني و حراست اسلام و مرزباني حوزه دين راستين گذرانيد. من در سده هاي اخير کسي را نمي شناسم که در اين راه چونان او جهاد کرده و کوشيده باشد و همه چيز خويش را در راه استواري حقايق مسلم ديني از دست داده باشد. چشم روزگار، در سرتاسر آبادي ها و اعصار، در پژوهش و تتبع، در فراواني اطلاع، در دقت نظر و هوش، در حفظ و ضبط مطالب، کسي چنان او نديده است.علامه اميني نيز، درباره عظمت ميرحامد حسين و ارزش بزرگ کتاب «عبقات الانوار» و کتابخانه او و فرزندش سيد ناصر حسين در موارد متعدد سخن گفته است. از جمله، در جلد نخستين «الغدير» در فصل «المؤلفون في حديث الغدير» (کساني که درباره حديث غدير کتابي مستقل نوشته اند) عبقات الانوار را مطرح کرده مي گويد:(17)«ميرحامد حسين، حديث غدير و اسناد آن و متواتر بودن آن و معناي آن حديث را در دو جلد، 1080 صفحه، گرد آورده است و اين دو جلد از مجموعه کتاب او، عبقات است.»آن گاه به سخنان خويش در بزرگداشت مقام ميرحامد حسين چنين ادامه مي دهد:«اين سيد پاک بزرگوار، چونان پدر قديس خويش، يکي از شمشيرهاي آخته خداست بر سر دشمنان حق، و درفش پيروزي حقيقت است و دين و آيتي بزرگ است از آيات خداي سبحان. خداوند به دست او حجت را تمام کرد، و راه راست حق را آشکارا ساخت. اما کتاب «عبقات» او، بوي خوش آن، از کران تا کران جهان وزيد. و آوازه ي اين کتاب، خاور و باختر جهان اسلامي را گرفت. هرکس اين کتاب را ديد، ديد که معجزه اي است روشن و روشنگر، که هيچ باطلي و نادرستي در آن راه نخواهد داشت. ما از اين کتاب پر ارج و علم و دانش فراواني که در آن گرد آمده است استفاده بسيار برديم. از اين رو سپاس هاي پياپي خويش را به پيشگاه او و پدر گراميش تقديم مي داريم. و از درگاه خدا، براي آنان، پاداش هاي بزرگ و بسيار مي طلبيم.»مؤلف «ريحانه الادب» نيز درباره وي مي گويد: به برکت کتاب «عبقات الانوار» در يک سال جمع کثيري شيعه و مستبصر شدند … بر شخص خبير، واضح و آشکار است که اين همه احاطه و وسعت نظر جز به تأييدات خداوندي و عنايات حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه صورت امکاني عادي ندارد.
احاديث شيعه منبع فياض سير و سلوک الهي يکي از راه هاي بهره مند شدن از امامان (ع) استفاده از کلمات پربار و ارزشمند آن بزرگواران است. از با ارزش ترين اين کتاب ها، نهج البلاغه است. اين کتاب با ارزش، هم چون درياي بي کراني از معنويت و معارف الهي است که مي تواند مانند راهنمايي، مسير خدايي را به مشتاقان بنماياند.يکي از اساتيد حوزه خاطره اي را که نشانگر ارزش والاي نهج البلاغه بود، چنين نقل مي کردند: «مدت ها بود کتاب هاي عرفاني و معنوي بسياري مطالعه مي کردم؛ در آن زمان، خدمت آيت الله سيد احمد نجفي رسيدم و عرض کردم: آقا! من مدتي است مشغول خواندن کتاب فتوحات(18) هستم. آيت الله نجفي فرمودند: «اگر نهج البلاغه نبود، اينها کتاب هاي خوبي بودند.» آن زمان متوجه نکته مهمي که در سخن ايشان بود، نشدم و تنها دريافتم که بايد نهج البلاغه را هم مطالعه کنم.مدت ها بعد، در خواب آيت الله نجفي را ديدم و ايشان فرمود: «چرا نهج البلاغه را نمي خواني؟ گفتم: آقا! من کتاب نهج البلاغه را ندارم. آقا فرمودند: چرا، شما آن را داريد و با دست خود، نهج البلاغه را از سينه من بيرون کشيدند؛ همان لحظه آن را باز کرده، شروع به تدريسش کردند.»فرداي آن روز به ديدار آقاي نجفي رفتم و قصدم آن بود که تعبير خوابم را از ايشان بپرسم. به محض ديدارشان، قبل از اين که من سخني بگويم، ايشان فرمودند: «از نهج البلاغه چه خبر؟» آن گاه خوابم را بازگو کردند و گفتند: اين خواب در حقيقت تداعي کننده اين مطلب است که بايد «عشق به ولايت» که در وجود همه افراد است، مورد توجه قرار گيرد و از منابع نوري آنها همچون نهج البلاغه بهره ببريد.
توفيق زيارت و يادي از مرحوم آقاي مظلوم (ره) زيارت کردن حرم مطهر امامان (ع) آرزوي همه شيعيان است، اما خود امامان بايد بطلبند تا فردي افتخار ورود به حرم مطهر آنان نصيبش شود. يکي از اساتيد، کرامتي را که در مورد جناب آقا حسين مظلوم (ره) در زيارت امام رضا (ع) بهره اش شده بود، چنين بيان مي کرد: يک روز که آقاي مظلوم به زيارت حضرت معصومه (س) مي رود، در مسجد بالاسر، دو رکعت نماز مي خواند و هديه به امام رضا (ع) مي کند، دو رکعت نيز به نيت امام حسين (ع) و دو رکعت هم به نيت حضرت عباس (ع) هديه مي کند. آقاي مظلوم مي گويد: بعد از نماز، سيدي کنارم نشست و بدون مقدمه گفت: «دوست داري به زيارت امام رضا (ع) بروي؟» جواب دادم: «بله، بسيار دوست دارم ولي امام رضا (ع) بايد عنايت کنند و مرا بطلبند.» او مي گويد: آن مرد پس از شنيدن پاسخ من، رفت و من نيز از حرم خارج شدم، در حالي که همه حواسم به سخن آن مرد بود و با خود مي گفتم: بايد سخن اين مرد را به فال نيک بگيرم؛ شايد امام مرا طلبيده باشد. آن گاه دارايي جيبم را شمردم و ديدم با پول من، حتي تا تهران هم نمي توان رفت.بيرون از حرم، ميني بوس هاي تهران ايستاده بودند، راننده يکي از ماشين ها گفت: «تهران مي روي؟ بيا سوار شو.» گفتم: «مي خواهم به تهران بروم، اما کمتر از کرايه شما همراهم است و از آن گذشته، مي خواهم نزديک حرم حضرت عبدالعظيم (ع) پياده شوم.» راننده قبول نکرد؛ پس از مدتي وقتي ديد مسافري نيست، گفت: «بيا سوار شو.» من هم سوار شدم، اين در حالي بود که به خانواده خبر نداده بودم. وقتي به حرم حضرت عبدالعظيم (ع) رسيدم شب جمعه بود، دعاي کميل مي خواندند. من هم دعاي کميل را خواندم و تا صبح در حرم ماندم. صبح بعد از دعاي ندبه، شخصي کنارم نشست و گفت: «اين پول براي شماست تا با آن به زيارت امام رضا (ع) برويد.» من از سخن او تعجب کردم و پول را نپذيرفتم، اما او بسيار اصرار مي کرد؛ از اين رو گفتم: «بايد استخاره کنم و اگر خوب آمد، پول را از شما مي پذيرم» آن شخص که از پاسخ استخاره مطمئن بود، پيشنهاد من را قبول کرد. من هم استخاره کردم چون خوب آمد، به ناچار پول را قبول کردم.پولي که پذيرفته بودم مبلغ زيادي بود؛ از طرفي هم با خود گفتم: اگر در اين راه طولاني همسفري داشته باشم راحت تر سفر خواهم کرد؛به همين سبب، نزد يکي از دوستانم که در شهر ري مغازه داشت رفتم و از او خواستم براي زيارت امام رضا (ع) همسفرم باشد و گفتم که: هزينه سفرش را هم پرداخت خواهم کرد. او پذيرفت و با هم به سمت مشهد حرکت کرديم.وقتي به مشهد رسيدم، از دوستم جدا شدم و تنها به زيارت امام رضا (ع) رفتم. با خود گفتم: اگر به راستي آقا دعوتم کرده باشند، بايد جواب سلامم را بدهند. با توجه خاصي سلام دادم، اما پاسخي نشنيدم. دلم شکست و با خود گفت: يک بار ديگر خدمت آقا سلام مي کنم و اگر جواب ندادند به اين معناست که ايشان مرا دعوت نکرده اند و من هم بازخواهم گشت و وارد حرم نمي شوم. بار ديگر سلام دادم، ولي باز هم پاسخي نشنيدم. با نااميدي قصد بازگشت داشتم که ناگهان شخصي صدايم کرد و گفت: «آقاي مظلوم! چرا مي خواهي برگردي؟»ماجراي آمدنم به مشهد را براي او شرح دادم و عدم پاسخ امام را گفتم. آن مرد لبخندي زد و گفت: «جواب سلام واجب است؛ مگر مي شود امام جواب سلام کسي را ندهد؟ اين شما هستيد که پاسخ را نمي شنويد.» او دستم را گرفت و مرا همراه خود به زيارت برد. در راه نيز با من صحبت کرد و قانعم کرد. با او همراه شدم و با هم نزديک حرم، منزلي براي اقامت گرفتيم. چند روز بعد گفت: «آقاي مظلوم! دوست داري به مدينه بروي و قبر پيامبر اکرم (ص) را زيارت کني؟» گفتم: «آري، خيلي دلم مي خواهد.» او دست مرا گرفت و همان لحظه خود را در مدينه ديدم. پس از مدتي گفت: «آيا دوست داري به زيارت حرم مقدس حضرت اميرمؤمنان علي (ع) در نجف برويم؟» من موافقت کردم و دستم را در دستش قرار داده، خود را اطراف حرم حضرت امير (ع) ديدم. مدتي بعد، مرا به زيارت کربلا دعوت کرد و همراه هم به کربلا رفتيم. پس از آن، دستم را گرفت و به کاظمين و زيارت قبر مطهر امام کاظم (ع) و امام جواد (ع) برد و سپس به سامرا رفتيم.عجيب آن که در اين سفرها، نه تشنه مي شدم نه گرسنه و نيازي هم به خواب نداشتم. وقتي به خودم آمدم، دريافتم که سيزده روز است از قم خارج شده ام و خانواده از من بي خبرند. آن مرد، نظرم را درباره بازگشت به قم پرسيد و چون موافقت کردم، خود را اطراف حرم حضرت معصومه (س) ديدم. پس از سيزده روز به خانه بازگشتم و در جواب خانواده که بسيار نگرانم شده بودند، تنها گفتم که: به زيارت امام رضا (ع) رفته بودم.اين همه توجه و لطف، تنها به سبب چند رکعت نماز کوتاه البته با اخلاص است که از سوي ائمه (ع) انجام مي شود. آنها پاسخ سلام زيارت هاي ما را مي دهند و اگر لياقت لازم را بيابيم، کرامت هاي بسياري از آنها مشاهده خواهيم کرد.در اين قسمت حکايتي را که در کتاب شريف منتهي آلامال (19) جناب شيخ عباس قمي (ره) با اسناد روايي نقل مي کند عرض مي کنيم و اميدواريم که لطف و توجه حضرت حق شامل حال ما نيز شود.شيخ مفيد و طبرسي و ديگران روايت کرده اند از جناب علي بن خالد که گفت: زماني در عسکر يعني در شهر سامرا بودم، شنيدم که مردي را از شام در زندان کرده اند و مي گويند: او ادعاي نبوت و پيغمبري کرده، من رفتم به طرف آن خانه که او را در آن جا حبس کرده بودند و با پاسبانان او مدارا و محبت کردم تا مرا به نزد او بردند. چون با او صحبت کردم، فهميدم او صاحب فهم و عقل است. از او پرسيدم: اي مرد، بگو قصه تو چيست؟ گفت: من مردي بودم که در شام در موضع معروف به رأس الحسين (ع) يعني موضعي که سر امام حسين (ع) را در آنجا گذاشته بودند عبادت خدا را مي نمودم، شبي در محراب عبادت مشغول به ذکر خدا بودم که ناگاه شخصي را ديدم که نزد من است و به من فرمود: «برخيز!» پس برخاستم و مرا کمي راه برد، ناگاه ديدم در مسجد کوفه مي باشم، فرمود: اين مسجد را مي شناسي؟ گفتم: بله، اين مسجد کوفه است. پس نماز خواند و من با او نماز خواندم. پس از آن بيرون رفتيم و مرا کمي راه برد، ديدم که در مسجد رسول خدا (ص) مي باشم. پس سلام کرد بر رسول خدا (ص) و نماز خواند و من هم نماز خواندم. پس با هم بيرون آمديم و قدري که راه رفتيم، ديدم که در مکه مي باشيم. پس طواف کرد و من هم طواف کردم و بيرون آمديم و کمي راه آمديم، ديدم که در همان محراب عبادت خود در شام مي باشم و آن شخص از نظر من غائب شد. از اين قضيه، من تا يک سال در تعجب ماندم، چون سال ديگر شد باز آن شخص را ديدم که نزد من مي آمد، من از ديدن او مسرور شدم، مرا صدا زد و با خود به همان مواضعي که در سال گذشته برده بود برد. چون مرا برگردانيد به شام و خواست از من مفارقت کنم، به او گفتم: تو را قسم مي دهم به حق آن خدائي که اين قدرت و توانايي را به تو داده بگو تو کيستي؟ فرمود منم محمد بن علي بن موسي بن جعفر (ع) (حضرت امام جواد (ع)).پس من اين حکايت را براي شخصي نقل کردم، اين خبر کم کم بگوش وزير معتصم محمد بن عبدالملک رسيد. فرستاد مرا در زندان کردند و مرا به عراق آوردند و حبس نمودند و به من تهمت زدند که من ادعاي پيغمبري کرده ام. راوي مي گويد: به آن مرد گفتم: ميل داري که من قصه تو را براي محمد بن عبدالملک بنويسم تا بر حقيقت حال تو مطلع گردد و تو را رها کند؟ گفت: بنويس. پس من نامه اي به محمد بن عبدالملک نوشتم و شرح حال آن مرد زنداني را در آن درج کردم. چون جواب آمد ديدم همان نامه خودم است در پشت آن نوشته بود: «به آن مرد بگو که بگويد به آن کسي که او را در يک شب از شام به کوفه و مدينه و مکه برده و از مکه به شام برگردانيده، بيايد او را از زندان بيرون ببرد.» راوي مي گويد: من از مطالعه جواب آن نامه خيلي ناراحت شدم و دلم بر حال آن مرد سوخت. روز ديگر صبح زود گفتم بروم و او را از جواب نامه اطلاع دهم و او را به صبر و شکيبايي سفارش کنم. چون به در زندان رسيدم، ديدم پاسبانان زندان و لشکريان و مردمان بسياري به سرعت تمام گردش مي کنند و جستجو مي نمايند. گفتم: مگر چه خبر است؟ گفتند: آن مردي که ادعاي نبوت مي کرد در زندان حبس بود، ديشب مفقود شده و هيچ اثري از او نيست، نمي دانيم به زمين فرو رفته يا مرغ هوا او را ربوده، علي بن خالد مي گويد: فهميدم که حضرت امام محمد تقي (ع) به اعجاز الهي او را بيرون برده است. چون اين معجزه را ديدم، شيعه مذهب شدم.شيخ عباس قمي مي گويد: محمد بن عبدالملک به سزاي خود رسيد، چون خلافت به متوکل عباسي منتقل شد و چند ماه از خلافت او گذشت بر محمد بن عبدالملک غضبناک شد، جميع اموال او را گرفت و او را از وزارت معزول ساخت. محمد بن عبدالملک در ايام وزارت خود تنوري از آهن ساخته بود و او را ميخ کوب نموده بود و هر که را مي خواست عذاب کند امر مي کرد تا او را در آن تنور مي انداختند تا هلاک مي شد. چون متوکل بر او غضبناک شد امر کرد تا او را در همان تنور آهن افکندند و چهل روز در همان تنور بود تا وقتي که به هلاکت رسيد.

ادامه مطلب

مشخصات فنی

مشخصات کتاب

  • نوع صحافی
    شومیز
  • قطع
    رقعی
  • تعداد صفحه
    526
  • نویسنده
    محمد لک علی آبادی
  • ناشر
    هنارس
  • موضوع
    اخلاقی تربیتی
  • تعداد جلد
    1
  • شابک
    978-964-8736-67-0
  • رده سنی
    بزرگسال
شما هم می‌توانید در مورد این کالا نظر بدهید.

برای ثبت نظر، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

بازگشت به بالا