قصه های پند آموز کلیله و دمنه این کتاب اولین جلد از «مجموعه قصه‌های کهن، کلیله و دمنه» است که برای نوجوانان تدوین شده است. اگرچه ترجمه‌ی فارسی کتاب کلیله و دمنه به آغاز قرن چهارم هجری قمری برمی‌گردد؛ اما انتخاب‌های محسن محمدی‌منش از قصه‌های تمثیلی این کتاب ارزشمند، آن‌را برای کودکان قابل درک کرده است. این کتاب برداشتی آزاد و رویکردی کودکانه به کتاب «کلیله و دمنه» دارد که «محسن محمدی‌منش» آن‌را اقتباس و بازنویسی کرده و «حکیمه شریفی» تصویرگری اش را انجام داده و انتشارات هنارس آن را منتشر کرده است.

فروشنده کتابفر
  • سایر توضیحات تمام صفحات رنگی
  • رده سنی ب
  • شابک 978-600-9323-20-3
  • تعداد جلد 1
  • موضوع مجموعه قصه های پند آموز کهن
  • ناشر هنارس
  • نویسنده محسن محمدی منش
  • تعداد صفحه 256
  • قطع وزیری
  • نوع صحافی جلد سخت
  • وزن 544 گرم

محصولات مشابه

در حال بارگذاری ...

نقد و بررسی اجمالی

با خواندن متن زیر متوجه می شوید چرا کتاب قصه های پندآموز، کلیله و دمنه نوشته محمدی منش، همیشه یکی از کتاب های پرفروش سال کشور بوده است:

در مورد کتاب کلیله و دمنه توضیحات و نوشتارهای زیادی نوشته و به وجود آمده است. با این اوصاف کمتر کسی وجود دارد که با کتاب کلیله و دمنه آشنایی نداشته باشد. کلیله و دمنه در ایران باستان، کلیلگ و دمنگ نامیده شده است. از این کتاب با این مشخصات هیچ اثری در دست نیست، اما چیزی که ما را به نام این کتاب می رساند ترجمه‌ای از این دوران و با خط سریانی وجود است که این متن موجود با خط سُریانی به ما می‌رساند که با این نام کتابی وجود داشته است.

زمانی که اسلام سایه اش را بر امپراطوری بزرگ پارسی گستراند، این کتاب، توسط  روزبه پوردادویه (ابن مقفع) به عربی ترجمه  شد. سال‌ها بعد و برای اولین بار به دستور نصربن احمد سامانی، ابوالفضل بلعمی، کلیله و دمنه  به نثر فارسی برگرداند و سپس رودکی (در سال ۳۲۰ ق) آن را به نظم نوشت.

 

 

ماجراجویی این کتاب به همین جا ختم نشد و در قرن ششم هجری یکی از دبیرهای دربار غزنوی، به نام نصرالله منشی (منشی بهرام‌شاه غزنوی) کلیله و دمنه را به فارسی ترجمه کرد. این ترجمه یک مشکل بزرگ داشت و آن این بود که نصرالله هرجا لازم دانسته‌ بود ابیات و امثال بسیاری از خود و دیگران به کتاب اضافه کرد. این ترجمه هرچه بود، همان است که امروز ما آن را کلیه و دمنه می‌شناسیم.

قرن‌ها از دوران غزنویان گذشت و در سال 1391 هجری شمسی انتشارات هنارس تصمیم گرفت تا این کتاب را برای کودکان بازنویسی کند. آن هایی که کتاب را نخوانده اند خیال می کنند این کتاب نثر روانی دارد اما آن ها که شناگر بودند و دل به دریای این کتاب زدند می‌دانند که اگر مجهز به شناخت واژه‌های ادبی نباشی از فهم کلیله و دمنه عاجز می مانی. از همین‌رو بود که انتشارات هنارس تصمیم به انجام این مهم گرفت. بعد از سختی‌های بسیار بالاخره این کتاب در قطع وزیری و به صورت چهاررنگ به نویسندگی جناب «محسن محمدی منش» و با طراحی «حکیمه شریفی» منتشر شد.

  هرچند کتابهای بسیاری بعد از این کتاب منتشر شد اما جذابیت های منحصر به فرد کتاب کلیله و دمنه باعث شده تا این کتاب در ردیف پرفروش ترین کتابهای مجموعه ناشران توسعه کتاب قرار بگیرد.

برای آشنایی بهتر شما با این کتاب، یکی از داستانهای این کتاب را برایتان می آوریم:

در زمانهاي گذشته کنار دشتي بزرگ و پهناور، بيشه‌اي سرسبز و خرّم بود که شيري توي آن زندگي مي‌کرد. شير بعضي روزها به شکار مي‌رفت و حيووني رو شكار مي‌كرد و  مي‌خورد. در کنار شير، روباهي هم زندگي مي‌کرد و کارش خدمت کردن به شير بود. براي همين شير هر وقت شکار مي‌کرد، مقداري از غذاي خودش رو به روباه مي‌داد تا بخوره و سير  بشه.

سالها بود که شير و روباه در اون بيشه‌زار، روزگار مي‌گذروندند و هيچ مشکلي با هم نداشتند. روزها همينطور مي‌گذشت و شير، گهگاهي به شکار مي‌رفت و روباه هم به نون و نوائي مي‌رسيد، تا اينکه شير کم کم پير شد و ديگه نمي تونست به شکار بره. چون وقتي دنبال شکار مي‌دويد، زود خسته مي‌شد.

خلاصه چند روزي بود که شير هيچ حيووني رو شکار نکرده بود و از گرسنگي نمي دونست چيکار کنه؟ از طرفي روباه هم که اصلاً شکار بلد نبود.

يکي از همين روزها، شير که ديگه از گرسنگي طاقتش کم شده بود، روباه رو صدا زد و بهش گفت: «يه کاري بکن! تا کي بايد اينجا گرسنه بمونيم؟»

روباه که از گرسنگي، پوست و استخون شده بود گفت: «چيکار کنم قربانت شوم! من که نمي‌تونم حيووني رو شکار کنم»

شير نعره‌اي کشيد و گفت: «تو مگه اسمت روباه مکّار نيست! برو به اطراف نگاهي بنداز ببين  مي‌توني چيزي شکار کني!»

روباه که تا حالا شير رو اينطوري عصباني نديده بود گفت: «آخه قربانت شوم درسته که من روباه مکّار هستم ولي شما که بهتر مي‌دوني من کاري جز فريب و نيرنگ بلد نيستم و نمي‌تونم شکار کنم»

شير که طاقتش تموم شده بود دوباره نعره‌اي کشيد و گفت: «من اين حرفا حاليم نيست، اگه تا يه ساعت ديگه براي من غذايي نياري، مجبور ميشم تو  رو بخورم، فهميدي!؟»

روباه که حسابي ترسيده بود، خودشو يه کمي عقب کشيد و با ترس گفت: «هر چي شما بگيد قربانت شوم، الان مي‌رم ببينم مي‌تونم کاري بکنم يا نه». بعدش سريع از جلوي چشم شير دور شد.

روباه که فکرش به جايي قد نمي داد، مدتي توي بيشه‌زار پرسه زد تا شايد چيزي پيدا کنه. هنوز ساعتي نگذشته بود، چشمش به الاغي افتاد که لنگ‌لنگان توي بيشه زار قدم مي‌زد. ناگهان فکري به سرش زد و سريع خودش رو به الاغ رسوند.

وقتي به الاغ رسيد، با خوشحالي به طرفش رفت و گفت: «سلام الاغ عزيز، چطوري دوست من؟»

الاغ که تا حالا روباه نديده بود، اولش ترسيد و خواست فرار کنه، ولي وقتي جثة كوچيك روباه رو ديد به خودش جرئت داد و ايستاد و گفت: «سلام، تو كي هستي، با من چيكار داري؟»

روباه لبخندي زد و گفت: «من يه دوست هستم، الاغ عزيز!»

بعدش رفت و دور الاغ چرخي زد و به قد و بالاي الاغ، نگاهي انداخت و با چرب زبوني گفت: «به به! چه قد و بالايي! تا حالا الاغي به اين قدرتمندي نديده بودم»

    الاغ که تا حالا کسي ازش تعريف نکرده بود، لبخندي زد و گفت: «چي داري مي‌گي؟ كدوم هيكل! كدوم قدرت! از بس کار کردم ديگه ناي راه رفتن ندارم»

روباه با ناراحتي گفت: «خدا بد نده! آخه چرا الاغ عزيز؟ تو هنوز خيلي جووني. چي شده؟ بگو»

الاغ که خسته بود،  روي زمين نشست و گفت: «چي بگم! سالها براي مردِ آسيابون بار مي‌بردم و مي‌آوردم، امروز ديگه طاقتم تموم شد و از پيشش فرار کردم»

روباه رفت و کنار الاغ روي زمين نشست و با مهرباني گفت: «خيلي کار خوبي کردي، تا کي بايد براي اين و اون کار کني؟»

الاغ آهي کشيد و گفت: «آره، پيش خودم گفتم تا کي بايد براي مردم کار کنم؟ براي همين فرار کردم و اومدم اينجا، آخه شنيده بودم اينجا جاي قشنگيه.»

روباه پريد وسط حرف الاغ وگفت: «خوشبختي بهت رو کرده که اومدي اينجا، اينجا بهترين جا براي الاغي مثل توست، که تا آخر عمرش با خوشي زندگي کنه»

الاغ که از شنيدن اين حرف خوشحال شده بود گفت: «جدّي؟ مگه اينجا چي داره؟»

روباه گفت: «اينجا يه شيري داريم که بهترين پادشاه دنياست. همه‌ي حيووناي اين دشت، زير سايه‌ي پادشاه،  به خوبي و خوشي کنار هم زندگي مي‌کنند»

الاغ که با تعجب به روباه نگاه مي‌کرد گفت: «آخه چطور؟ مگه شير خودش حيوون شکار نمي‌کنه؟»

روباه لبخندي زد و گفت: «اين چه حرفيه الاغ عزيز! پادشاه ما درسته که شيره، ولي غذاش فقط گياه و ميوه و سبزيه»

الاغ که تا حالا نشنيده بود شير، سبزي و ميوه بخوره، خميازه اي کشيد و گفت: «چي بگم روباهِ عزيز!»

روباه که توي دلش از اينکه الاغ رو فريب داده بود خوشحال شد و لبخندي زد و گفت: «الاغ عزيز! بلند شو با هم بريم خدمت شير تا تو رو بهش معرفي کنم، بلند شو دوست من»

الاغ که نمي دونست روباه براش نقشه کشيده و قصد فريب اونو داره، بالاخره راضي شد که پيش شير بره. براي همين دنبال روباه راه افتاد و بعد از مدتي، به محل زندگي شير رسيدند.

شير که از ديرکردن روباه عصباني بود، همينطور قدم مي‌زد و منتظربود تا روباه براش غذا بياره. وقتي از دور روباه رو ديد که با الاغ نزديک مي‌شند، فهميد که روباه کار خودش رو کرده و  توي دلش خوشحال بود که بالاخره بعد از چند روز،  غذاي لذيذي مي‌خوره.

روباه نزديک‌تر رسيد و با صداي بلند به شير سلام کرد. بعد رو به الاغ که دورتر ايستاده بود کرد و گفت: «بيا نزديک‌تر دوست من! بيا و به جناب شير سلام کن!»

شير که سعي مي‌کرد خودش رو مهربون نشون بده، چشم غره‌اي به روباه رفت و يواشکي بهش گفت: «چرا اينقدر دير کردي؟»

روباه به طوري که الاغ نبينه، درِ گوش شير گفت: «آخه قربانت شوم، فريب دادن اين الاغ کار آسوني نبود، کلي باهاش حرف زدم تا راضي شد بياد اينجا»

شير نگاهي به الاغ کرد و با لبخند گفت: «بيا نزديکتر الاغ عزيز! نکنه از من مي‌ترسي؟»

الاغ که کمي ترسيده بود، نزديک‌تر رفت و به شير سلام کرد. شير که حسابي گرسنه بود و ديگه نمي‌تونست تحمل کنه، بدون اينکه جواب سلام الاغ رو بده، به طرفش حمله کرد و سعي کرد که دندوناي تيزش رو توي بدن الاغ فرو کنه. الاغ که شوکه شده بود، سريع برگشت و فرار کرد. شير دنبال الاغ دويد ولي هر چقدر سعي کرد نتونست به الاغ برسه و آخرش خسته و کوفته سر جاش ايستاد و دور شدن الاغ رو ديد.

روباه که مي‌ديد الاغ فرار کرده و شير نتونسته، الاغ رو بگيره، با عصبانيت نزديک شير رفت و گفت: «چرا گذاشتي فرار کنه؟ حالا چيکار کنيم؟»

شير که حسابي عصباني شده بود نعره اي کشيد و با عصبانيت گفت: «زود برو دنبالش و سعي کن دوباره برش گردوني، زود باش تا از اينجا دور نشده»

روباه که ترسيده بود ديگه حرفي نزد و سريع به طرف الاغ رفت تا شايد پيداش کنه. الاغ هم که زخمي شده بود بعد از اينکه از بيشه‌زار دور شد، زير سايه‌ي درختي نشست تا نفسي تازه کنه و زخمش رو دوا کنه. هنوز نفس نفس مي‌زد که روباه رو ديد که از دور داره مياد. الاغ که ترسيده بود از جاي خودش بلند شد، خواست فرار کنه که روباه با صداي بلند گفت: «نترس الاغ عزيز! صبر کن»

الاغ که خسته و زخمي شده بود با عصبانيت گفت: «تو منو فريب دادي، مگه نگفتي که شير، پادشاه مهربونيه و کاري به کار من نداره»

روباه خودش رو به الاغ رسوند و با ناراحتي گفت: «دوست من باور کن نمي دونم چرا شير اينطوري کرد؟ من اومدم که ازت معذرت خواهي کنم»

الاغ با تندي جواب داد: «حالا که منو زخمي کرده، اومدي معذرت خواهي کني؟»

روباه گفت: «باور کن اون سالها بود که گوشت نمي خورد، الان نمي دونم چرا اينطوري شد، الانم منو فرستاد دنبالت که ازت معذرت خواهي کنم و بهت بگم که پشيمون شده و مي‌خواد که دوباره برگردي پيشش»

الاغ که فهميده بود روباه داره بهش دروغ ميگه، با ناراحتي گفت: «ولي ببين چطوري منو زخمي کرده، اگه دير جنبيده بودم منو خورده بود»

روباه که سعي مي‌کرد خودشو ناراحت نشون بده، گفت: «حالا خداروشکر که اتفاق بدي نيفتاده، الانم شير منتظره تا برگردي پيشش تا از دلت در بياره، بيا برگرديم، باور کن شير، خيلي مهربونه»

روباه هر چقدر مي‌تونست از شير تعريف کرد و سعي کرد با حرفاش دوباره الاغ رو فريب بده. الاغ که از زخمش خون مي‌ريخت به روباه گفت: «باشه بر مي‌گردم ولي قبلش بيا با برگ‌ها زخم پامو ببند تا ديگه خون نياد، بعدش اگه قول بدي که جونم در امانه، با تو پيش شير ميام»

روباه که خيال مي‌کرد دوباره الاغ رو فريب داده، سريع نزديک الاغ رفت و سعي کرد با برگ‌ها، زخم پاي الاغ رو ببنده. همين که مشغول بستن زخم شد، الاغ خيزي برداشت و با پاهاي عقبش، ضربه اي محکم به شکم روباه زد و اونو کمي اون طرف‌تر پرت کرد. روباه که حسابي دردش گرفته بود، شروع کرد به آه و ناله کردن.

الاغ که دلش خنک شده بود، بالاي سر روباه رفت و بهش گفت: «اينو زدم تا ديگه هيچوقت به سرت نزنه، کسي رو گول بزني» بعدش دوباره لگدي به روباه زد و از اونجا دور شد. و پيش خودش تصميم گرفت که ديگه هيچوقت فريب حرف هاي قشنگ ديگرون رو نخوره.

روباه هم که ناي راه رفتن نداشت، لنگ‌لنگان به طرف جنگل رفت و تصميم گرفت که ديگه هيچوقت هيچکس رو فريب نده.

 

 

ادامه مطلب

مشخصات فنی

مشخصات کتاب

  • وزن
    544 گرم
  • نوع صحافی
    جلد سخت
  • قطع
    وزیری
  • تعداد صفحه
    256
  • نویسنده
    محسن محمدی منش
  • ناشر
    هنارس
  • موضوع
    مجموعه قصه های پند آموز کهن
  • تعداد جلد
    1
  • شابک
    978-600-9323-20-3
  • رده سنی
    ب
  • سایر توضیحات
    تمام صفحات رنگی
شما هم می‌توانید در مورد این کالا نظر بدهید.

برای ثبت نظر، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

بازگشت به بالا